تبلیغات
شعر

شعر

اشعار سعدی :[اشعار سعدی , ]

اشعار سعدی

*************

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون    نمی توان  کرد  الا به روزگــاران

***********

سعدی تو مرغ زیرکی خوبت بدام آورده ام

مشکل بدست آرد کسی مانند تو شهباز را

***********

گربه شیر است در گرفتن موش

لیک موش است در مصاف پلنگ

************

گفتم میان عالم وعابد چه فرق بود

چون اختیار کردی میان این فریق را

گفت آن گلیم خویش بدر میبرد ز موج

و این سعی میکند که بگیرد غریق را

************

بـــرادران   طــریــقت   نصیحتم  مکنیـــــد

که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگ است

************

دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است

زعشق تا  به  صبوری هزار  فرســنگ است

************

مــلامــت  از  دل  سعــدی  فرو  نشویــد عشق

سیاهی از حبشی چون رود که خود رنگ است

************

نوشته شده در جمعه 12 مرداد 1386 و 04:08 ق.ظ توسط سعید مولوی

ویرایش شده در یکشنبه 14 مرداد 1386 و 01:08 ب.ظ



اشعار خودم ۲ :[اشعار خودم , ]

شعر خودم

*************

TinyPic image

سعید مولوی

***********

دانی که چرا مستم

دل در صنمی بستم

او خالق و من هستم

دانم به که دل بست

************

من در پاراشوت هستم

در اوج فضا هستم

نزدیک خدا هستم

بس عاشقم و مستم

*************

نوشته شده در جمعه 12 مرداد 1386 و 03:08 ق.ظ توسط سعید مولوی

ویرایش شده در جمعه 18 آبان 1386 و 11:11 ق.ظ



اشعار خودم (۱) :[اشعار خودم , ]

اشعار خودم

TinyPic image

سعید مولوی ـ جشنواره گلها (هلند)

**************

عاقلان را غم امروز ز فردا بهتر

در میان به و بهتر ، بهتـــــــر

صنمی زیبا رو ، عاشقی بی پروا

هر چه او میدهدم آن بهتـــر

***************

آنکس که به کودکی مرا بازی داد

او سختی درس را بر من املا داد

چون بپرداختم به کار عشق بازی

او سختی کار را بر من اجرا داد

او مرا نشان به جام باده بداد

مطرب و می و مستی حواله بداد

می و مستی بداد و تازیانه بداد

کی مرا عیش داد و تازیانه نداد

*********

ز نزدیکی نخجی و ز دوری فرنگستان

همی گردیدم و گشتم به دنبال چه می گشتم

که عیش و نوش بی رنجه کجا یابم همی یابم

بسی گردیدم و گشتم و ای کاش من نمیگشتم

*********

چو عشق من به لزبین بشد ناکام در عالم

همی در فکر خود رفتم ، به فکر خود فرو رفتم

چه شد در کار عیش و عشق که شد آخر چنین کارم 

به فکر خود فرو رفتم ، فرو رفتم ، فرو رفتم

**********

به بالا بنگر و جام و می و مستی ببین

به پایین بنگر و این زاهد تزویر بین

به بالاتر نگر این لعبت خوش رو ببین

به پایین تر نگر این جانی خوشخو ببین

***********

گویند  هر  آن کسان  که  زاهد  رویند

راست گویند و  در آن دیار راست می رویند

یقینم پیش رو آمد از این مستی وز این راستی

که می نوشان که این خوبان یقینا راست رویانند

***********

خیام زمانه بس دلی دارد تنگ

جز  در  پی دلتنگ  نیاید دلتنگ

تو بنگر و میدان که چه می خواهی کرد

نوشیدن   می  همی  کند   حالم   تنگ

************

چه فرقی باشد اینان را عضوم و عنب ، انگور را

چو   نادانی  ندانی تو  چه فرقی باشد اینان را

برو  تو  نزد  دانایی  بپرسش  فرق  اینان  را

یقینا  او  همی  گوید  نباشد  فرق  اینان  را

***********

چو جهل و فکر نادانی همی میگشت مستولی

همه کارت فغان باشد همه کارت زیان باشد

برو تو نزد دانایی ، گزین تو راه دانایی

گزینش کن کتاب و علم و دفتر را و دانایی

************

زیانکاری شود نابود به راه علم و دانایی

فغان نابود میگردد کنار علم و دانایی

چو کار تو فغان باشد همه کارت زیان باشد

بدان که جهل و نادانی همی گردیده مستولی

*************

بگفتم که چیزی کشی بر سر چیز خویش

بگفتا که گر در علفزار و در یونجه زار

کشیدی تو نایلکس بر سر گاو خویش

من آنگه کشم چیزکی بر سر چیز خویش

**************

این ابلهکان در پی دوزخ چو دوان

ما در پی یک جرعه از این جام روان

باشد که به نسیه خوش همی بگذارند

تا نسیه برند و نقد خوش بگذارند

*************

بگفت آن ترک باکویی به نزد دکتر رانی

مرا فیکیر خراب باشد نباشد فکر امروزی

بدو گفتا بدان جانم که فیکیرت همی سالم

ولی فیکون گشاد باشد به گفت دکتر رانی

************

فوت  ایزد   همی دعا  باشد

فوت کوزه ، فوت بر کوزه میباشد

وین یکی کار و بار راست کند

با آن یکی کار عیش ساز باشد

*************

گویند که ما نماز هی بگذاریم

من  میگویم که هیچ من نگذارم

گفتست پیمبر که تو با علم بزی

من هیچ بجز کتاب و عیش نگذارم

************

فیلم عشق جدید و کان دیدم

تازیانه به گستوان دیدم

دیدم این و دیدم آن دیدم

دیدم ارجاع کار کین دیدم

************

چو شد ناکامی و خود کامگی کارم

بخندیدم و با خنده به خود  گفتم

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی

همی خندیدم و گفتم و به خود گفتم به خود گفتم

************

کوزه ای کرد و دسته ایستاده

از بر آز کرد  درست و ایستاده

چون بدیدش ترک بیافتاده

نزد استاد رفت استاده

چون بدیدش همی بخندیدش

گفت این کوزه چگونه ایستاده

چون نشانش بداد خندیدش

فوت آخر برفته از یاده

*************

جهل مرکب ار بود زمزمه تو جاهلی

جمعه به مکتب  آورد عالم فکر پای را

*************

آن قصر که صدام به بغداد گرفت

در رفت از آنجا و  در آن جا نگرفت

صدام که گور می زدی در همه جا

بنگر که چگونه گور او را بگرفت

**************

عزب را بنگر و فکری بکن ، دریاب اینان را

موقت راببین و دوستی را بنگر و اندیشه اینان را

کدامین اکمل است اینان ، کدامین برتر است اینان

چه فرقی باشد اینان را ، چه راهی باشد آنان را

*************

تا توانی باده خور و می مینوش

تا یک نفس آخرتم می مینوش

باده ای نوش کن و شاد زی و خوش میباش

در کنار  قلم و دفتر و دستک مینوش

*************

گاوی است بود ایزد هندوی زمین

یک گاو دگر نهفته در زیر زمین

چشم خردی باز کن از روی یقین

در نزد دو گاو ، خران بی دم می بین

*************

چون باد ز انتهای دل خارج شد

حکم ابدی اینچنین صادر شد

باید که بشست دست و پا و صورت

باد از کجا و حکم بر کجا صادر شد

**************

چو خنده در پی گریه

چو گریه در پی خنده

همی به که نخندی تو ، چرا که گریه می آید

و لیکن گریه میکن تو ، که خنده خوش همی آید

***************

ای  کاش  کسب  و  کاری   داشتم

از برای روزیم چندین هزاری داشتم

از برای زندگی ، نوری امیدی داشتم

وز برای عشق خود راهی ، طریقی داشتم

**************

ای کاش به فکر این جهان میبودم

فارغ ز خیال آن جهان میبودم

وز کاه و کلوخ کاخها میبودم

این وقت و دقایقم هدر بنمودم

****************

آزادگی و سادگی و دانش من کو

افتادگی و صداقت و پاکی من کو

عیاشی و عیش و طرب و شادی من کو

فصل گل و بلبل است و من راهی کو

*****************

درویشی و سادگی و عیش و طربم

آخر  به  کجا  مرا  از  اینجا  بردم

در کار جهان بسی سخنها دارم

من   آمده ام   چرا مرا  میبردم

***************

یاران و رفیقان و هوس بازانیم

در عیش و طرب بی رقیب میمانیم

درعیش و طرب رقابتی هست چنین

گر سعی نباشد که عقب میمانیم

**************

گل چیدن و می خوردن و عاشق شدنم

نادم شدن و توبه و حیران شدنم

آخر چه کنم ندامتی هست مرا

از عاشقی و فارغی و عیشم و نادم شدنم

*************

فردوس و بهشت و حوریم  بنمودی

وز   عاشقی و عیش حذر بنمودی

فردوس برین و حوری و جنت و عیش

آخر   به  کدام  ادله  تو  بنمودی

*************

از  گل  بگو و  مل بگو  و بلبل  خوش  لحن

وز عاشقی و عیش و طرب در دل و در صحن

تو عشق گزین ، باده و می ، یار خوش الحان

وز  من  سخنی  گوش کن  و برقص در صحن 

*************

مال دنیا به پیریم این است

نوش دارو برای سهراب است

اولم آن و آخرم این است

افسوس که روزگار چنین است

************

دریاب که اینچنین دمی ناید باز

این عیش و طرب لحظه ای ناید باز 

باز آمدنت به این جهان ناید باز

تو آمده ای، نامده ای آیی باز

*************

هان کوزه اگر لال نه ای راز بگو

تو از دل و از راز جهان باز بگو

از عاشقی و عشق و جنون راز بگو

از کار جهان ، راز جهان باز بگو

*************

چون نامد از آن جهان کسی سر زنده

کس نیست در آن جهان سراپا زنده

من باده خورم شاد زیم سرزنده

می نوشم و اینچنین بوم سر زنده

**************

این باده و می لعل روان است

گوهر صدفی ، در گران است

تلخ است و لیک بس گواراست

خوش نوش ، گوارای وجود است

****************

دی کار جهان گذشت و امروز که دی

هرگز  نشد  آشکار  چون  ناله  نی

فردا که نیامدست پس نیست ،چو دی

خوش باش  و  مخور غم جهان  ناله  نی

*****************

در شب بنگر ستاره های فلکی

وز  نو بشنو  ندای  جرم  فلکی

هر چند بود کار جهان شادی و غم

فریاد  زند  فلک که این است الکی

****************

ای باده و می برس به داد دل من

کم کن ز غمم فزون شو اندر دل من

تو  ناجی من  در  این   خراب آبادی

تنها  تو  بدی  یار  و  رفیق  دل  من

****************

دستم رسد به گیتی نابود سازم آنرا

تا از برای شادی مامور سازم آنرا

شادی فزون نمایم ، غمها به در نمایم

نابود سازم این را ، مامور سازم آنرا

*****************

ای دل به روزگاران نامی فقط بمانده

وز عیش و شادی ما چیزی دگر نمانده

نومیدیم فزون شد ، شادی ز در برون شد

عیشی نمانده ما را ، حالی دگر نمانده

*****************

چون  کدخدای آن  ده  فرمانروای ما شد

سنت به جای قانون ، قانون بلای ما شد

جمعیت   زمان را   چندین   برابرش  کرد

بی کاری بس فزون شد ، دلدادگی تبه شد

***************

این دهر و این زمان را افسانه اش چو خواندی

چون عیش و لذتش را خواب و خیال خواندی

خواب و خیال و مستی ، من یار خود نمودم

تو خود فسانه خواندی ، تو خود خیال خواندی

***************

چون علم و ثروتم را افزون همی نمودم

وقت و زمان عیشم چون من هدر نمودم

ظلمی چنین نمودم، آری به خود نمودم

ای کاش می ببودم ، فارغ  ز  فکر  بودم

***************

بس سینه ها چشیدم چون سینه ات ندیدم

آری چنین بدیدم آری چنین چشیدم

من بنده تو باشم یارت همیشه باشم

تو خود به من چشاندی من نیز خود چشیدم

**************

یارب تو مهربانی دلداده تو باشم

دلداده ام به یارم یارت همیشه باشم

چون یار مهربان است تو نیز مهربانی

با این دو یار باشم با کس دگر نباشم

**************

بس کـه گنه نمودم شرمنده تو بودم

از عیش و نوش و مستی فارغ دمی نبودم

من بس گنه نمودم توبه دمی نبودم

چون توبه من نمودم بازم گنه نمودم

 

نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد 1386 و 01:08 ب.ظ توسط سعید مولوی

ویرایش شده در جمعه 18 آبان 1386 و 12:11 ب.ظ



اشعار خیام :[خیام , ]

اشعار خیام

************

می خوردن من حق ز ازل میدانست

گر می نـــخورم علــــم خدا جهل بود

***********

گر آمدنم به خود بدی نامدمی

ور نیز شدن به من بدی کی شدمی

به زان نبدی که اندر این دیر خــراب

نه آمدمی نه بدمی نه شدمی

***********

این کوزه چو من عاشق زاری بودست

در بند ســر زلــف نــگاری بودســت

این دسته که بر گردن او می بــینی

دستی است که بر گردن یاری بودست

*************

از حبس کشیدن آدمی حر گـــــردد

قطره چو کشد حبس صدف در گردد

گر مال نماند سر بماناد به جــــــای

پیمانه چو شد تهی دگر پر گـــــردد

*************

آن به که در این زمانه کم گیری دوست

با اهل زمانه صحبـــت از دور   نکوست

آن کس که به زندگی ترا تکیه بر اوست

چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست

************

************

گر دست دهد ز مغز گنـدم نانـی

وز می دو منی ز گوسفندی رانی

با لاله رخی و گوشه بستــــــانی

عیشی بود آن نه حد هر سلطانی

*************

*************

تو خالقی و مرا چنین  ساخته ای

هستم به می و ترانه دلباخته ای

چون روز ازل مرا چنین ساخته ای

پس  در  دوزخم  چــرا  انداخته ای

*************

برخیز دلا که چنگ بر چنگ زنیم

می نوش کنیم و نام بر ننگ زنیم

سجاده به یک پیاله می بفروشیم

وین شیشه نام وننگ بر سنگ زنیم

*************

امشب می جام یک منی خواهم کرد

خود را به دو جام می غنی خواهم کرد

اول سه طلاق عقل و دین خواهم کرد

پس دختــر رز را به زنــی خــواهم کرد

*************

*************

از درس و علوم جمله بگریزی به

و  اندر  سر زلف  دلبر آویـزی به

زان پیش که روزگار خونت ریزد

تو  خون انگور در پیاله ریزی به

****************

گاویست درآسمان و نامش پروین

یک  گاو دگر نهفته در زیر زمیــــن

چشم  خردت باز کن از روی یقین

زیر و زبر  دو گاو مشتی خر بیــن 

*

( در گذشته مردم اعتقاد داشتن که زمین رو شاخ گاو قرار داره و هر وقت که

زلزله میومده میگفتن گاوه سرش رو تکون داده خیام میگه اگر چشم عقل رو

باز کنی میبینی که بالای سر این گاو پر از خره )

*

انیشتین میگه دو چیز هستش که بینهایته و انتها نداره اولی جهان و وسعت

آسمان ها و دومی حماقت انسان ها البته درباره اولی زیاد مطمین نیستم

*

خداوند در قرآن می فرماید ( و اکثرهم لا یعقلون) یعنی اکثر مردم اهل

فکر کردن و اندیشیدن نیستند به عبارت دیگر تایید سخنان خیام و انیشتین

**************

گویند بهشت و حور عین خواهد بود

آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک

چون عـــــاقبت کار چنین خواهد بود

*************

برخیـــز  بتــا  بیــا  ز بهـــر  دل  ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم

زان یش که کوزه ها کنند از گل ما

************

مگذار که غصه در کنارت گیرد

و اندوه و ملال روزگــارت گیرد

مگذار کتاب و لب یار و لب کشت

زان پیش که خاک در کنارت گیرد

**************

ای دوست حقیقت شنو از من سخنی

با باده و می بـاش و  با  سـیم تنــی

که آنکس که جهان  کرد فراغت دارد

از سیبیل چون تویی و ریش چو منی

************

 ************

در دل نتوان درخت اندوه نشاند          

همواره   کتاب خرمی   باید   خواند 

 می باید خورد و کام دل باید راند          

پیداست که چند در جهان باید ماند  

  ************

خیام  برای گنه این   ماتم    چیست      

 وز خوردن غم فایده بیش و کم چیست

ار هیچ گنه نباشدی غفران چیست    

  غفران  ز برای گنه   آمد   غم    چیست

 

 *************

  بر کوزه گری پریر   کردم   گذری             

 از خاک همی نمود هر دم هنری

   من دیدم اگر ندید هر بی بصری          

  خاک پدران در کف هر کوزه گری

 

*************

دست چو منی که جام ساغر   گیرد          

به زان که کفم دفتر و منبر گیرد

 تو زاهد خشکه ای و  من عاشق تر        

آتش نشنیده ام که  در  تر   گیرد

   

 *************

خالق تویی و مرا چنین ساخته ای         

هستم به می و ترانه دلباخته ای

چون روز ازل مرا چنین ساخته  ای          

 پس بهر چه در دوزخم انداخته ای

    

 *************

ای    صاحب    فتوا   ز تو پر کار  تریم                

با این همه مستی ز تو هشیار تریم

تو خون کسان خوری و ما خون رزان                 

انصاف بده  کدام   خون  خوار    تریم

      

*************

گر    یار    منید    ترک    تامات    کنید           

 غمهای مرا به می مکافات کنید

چون در گذرم ز خاک من خشت کنید           

در رخنه ی  دیوار   خرابات    کنید

         

*************

عاقل غم اندیشه ی لا شی نخورد             

جز      جام   لبالبی      پیاپی      نخورد

 غم در دل و باده در صراحی  باشد             

خاکش به سر که غم خورد می نخورد

        

*************

وقتی که طلوع صبح ازرق باشد               

 باید که   به   کف  جام مروق باشد

گویند  در افواق که حق تلخ بود                

 باید که به این دلیل می حق باشد

        

*************

ابریق می مرا شکستی ربی               

 بر من در    عیش را   ببستی ربی

بر  خاک  بریختی می ناب مرا               

 خاکم به دهن مگر تو مستی ربی

     

 *************

دارم گنهی که پشت ایمان شکند                  

بازار    تمام    بت  پرستان      شکند

باری   گنهم اگر به میزان  سنجند                

ترسم که به روز حشر میزان شکند  

      

 ************** 

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو               

آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو

من بد  کنم  و  تو  بد  مکافات  دهی               

 پس فرق میان من و تو  چیست  بگو

  

 **************

  ساقی دل من زدست اگر خواهد رفت        

 دریاست کجا ز خود به در خواهد    رفت 

صوفی که چو ظرف پر از  جهل     است          

یک جرعه اگر خورد  به سر خواهد رفت

                                                        

نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد 1386 و 09:08 ق.ظ توسط سعید مولوی

ویرایش شده در جمعه 18 آبان 1386 و 11:11 ق.ظ